همینطور که سمت من میومد، لبخند کوچیکی روی لباش بود، سرعتمو کم کردم،
چند قدمیم وایستاد و دستشو طرفم دراز کرد، گفت:
-سلام، اسم من چیه.
با تعجب نگاهش کردم و به فکر رفتم.
پسر همسایمونه؟ نه اونکه چاق بود، نکنه پسر استادمونه؟ نه بابا خب با من چیکار داره. توی ذهنم پر بود از گردش شخصیتهای مختلف با هدف شناسایی اون بدبخت...
بالاخره چیزی یادم نیومد و گفتم:
- نمی دونم.
- چی رو نمی دونی؟
- اینکه اسمت چیه؟
- تو که همین الان داری می گی. «و بلند خندید.»
- چی رو دارم میگم؟
- درسته، خودشه
- چی درسته؟
ـ آره، چی درسته
- یعنی چی، چی درسته؟
- آره همونه
- پسر جون من رو داری مسخره می کنی؟
- خدا نکنهُ این چه حرفیه؟ فقط گفتم چی درسته.
- از من می پرسی چی درسته؟
- من که سوال نکردم عزیزم.
- ما رو سرکار گذاشتی، نه؟
- نه به جون خودم.
- مثل اینکه حالت خوش نیست پسر جون، یه دکتر خودتو نشون بده.
- دکتر واسه چی؟ من که حالم خوبه.
اصلا داشت اعصابم بهم می ریخت توی اون وضعیت این گاگول اومده چرت و پرت تحویل ما میده.
بعد از کلی بحث و جدال بین ما، تازه بعد از دو ساعت فهمیدم که اسم این بنده خدا "چی" بوده آقا ما هم زدیم زیر خنده
این یارو می خواسته خودشو بهم معرفی کنه، برگشتم و بهش گفتم: -آقای چی، من معذرت می خوام، سوء تفاهم پیش اومده بود
- اونم تازه فهمیده بود چی شده و خندید
حالا یه بار دیگه این مطلب رو از اول بخون اما با این فرق که اسم این بنده خدا " چی " بوده و می خواسته خودشو بهم معرفی کنه و من گیج می زدم
«با اجازه از حاجی شل سیلور استاین»