تبليغاتX
هرمس

هرمس

گاهـ نوشتــ های محمد جــواد نـوری

مادرید، 20 مـ ـایل...

 

تابلویی سبز رنگ به سرعت از کنارمان  می گذرد. « مادرید،  20 مایل»

دو ساعت بدون توقف به سمت شمال غرب، در جاده بودیم. جیمی، مشغول رانندگی بود. آشفته و مضطرب به نظر می رسید، هر از چند گاهی موهای جلوی صورتش را کنار می زد.

از این سکوت یکنواخت خسته شده بودم، نگاهی به پشت سرم انداختم. پدربزرگ، بی خبر از اطرافش مشغول خواندن کتاب بود.

جاده خلوت بود و طولانی، آسمان، رنگ نارنجی به خود گرفته بود و خورشید در انتهای جاده غروب می کرد.

پدر بزرگ سرش را به جلو خم کرد و با چشمهای گود رفته و نسبتاً دُرُشتَش که به رنگ آبی روشن بود، نگاهی به من انداخت:      

« بالاخره کجا می رویم؟»

منتظر جواب بود و من ناچاراً سکوت می کردم. نمی دانست باید بقیه عمرش را در کنار هم سن و سالانش سپری کند.

پس از چند لحظه، جیمی در حالی که موهای جلوی صورتش را کنار میزد، جواب داد: «گردش می رویم» پدر بزرگ که منتظر جواب بود بلافاصله گفت:« پس چرا بیلی رو همراه نیاوردیم؟»  - با لحنی تند جواب داد: «بیلی کلاس داره»

چشمانش غمگین شد، انگار حدس می زد، عاقبتش چنین باشد، آرام برگشت و خودش را به صندلی چسباند و برای اینکه شَکَش برطرف شود آخرین سوالش را پرسید: «یعنی دوباره کی می توانم بیلی را ببینم؟»

جیمی که برای فهماندن حرفش، دنبال فرصت می گشت، گفت: «شاید سال دیگه»

خیلی ضعیف شده بود و نگهداری اش بسیار سخت. با چشمان آبی غمگینش غروبِ پیش رویش را نظاره گر بود.

جیمی هر اَز گاهی از آینه جلو، زیرچشمی پدربزرگ را دید می زد، آهی می کشید و بسوی غروب پیش می رفت.

جیمی مقابل قهوه خانه ای ترمز کشید و پیاده شدیم.

پس از ورود به قهوه خانه روی نزدیکترین میز نشستیم. تعداد مشتریان انگشت شمار بودند و فضای کمی از سالن را پر کرده بودند.

روی کف براق سالن، بازتاب رنگی حاصل از چراغهای سقف به چشم می خوردند. گارسون در 10 قدمی ما، انتهای سالن ایستاده بود و بلافاصله پس از ورود  به طرفمان آمد.

بعد از چند دقیقه با بی حوصلگی گفتم: «چرا ساکتی جیمی؟» جیمی که روبرویم نشسته بود، برای اینکه حرفی زده باشد،گفت: «لباس نارنجیت خیلی بهت میاد، اِلیزا»  سکوت کردم و به پدر بزرگ در سمت راستم نگاهی انداختم. دستش را داخل جیبش برده بود و با اندوهی که در چهره اش نمایان بود، دنبال چیزی می گشت. پس از چند لحظه دو تکه کاغذ را بیرون آورد و روی میز گذاشت، یکی از انها را برداشتم، بلیط کنسرت موسیقی برای یکشنبه هفته بعد بود. بلافاصله گفت: «شش روز دیگه...، یکشنبه، تولد بیلیه...»  

لبخندی مصنوعی روی لبهایش آشکار بود و تکه تکه حرف می زد.  ادامه داد: «تماشای کنسرت رو خیلی دوست داره، از چند وقت پیش بهم سفارش کرده بود و من هم بهش قول داده بودم که با هم می ریم، فقط یادتون نره ببرینش»

نگاهی به جیمی انداختم، آشفته و پریشان، پدربزرگ را تماشا می کرد. انگار درگیر جنگی درونی بود. در حالی که آخرین ته مانده های قهوه اش را هورت می کشید، گفت: «بریم که داره دیر می شه»

چیزی به شب نمانده بود و هنوز نیمه خورشید، زمین را نارنجی می کرد. بلافاصله سوار ماشین شده و راه افتادیم.

هوا کم کم ابری شده بود و بوی باران می داد. پدربزرگ هر چند لحظه سرش را به عقب می چرخاند وبه غروب پشت سرش لبخند می زد.

جیمی محکم و استوار از تصمیمی که گرفته، راضی بود و به سمت جنوب شرق، پیش می رفت.

باز تابلوی سبز رنگ، آن طرف خیابان به سرعت از کنارمان گذشت، از آینه بغل نگاهی به تابلو انداختم «مادرید،20 مایل»

دوشنبه 3 دی1386 |

بادکنـ ـک!

از فرط خستگی به یکی از درختهای پارک تکیه داده بود، دستانش را به هم می مالید و با بخار دهانش، گرمشان می کرد. گاهی با دیدن رهگذری سمت اش می دوید و ملتمسانه می گفت:« تو رو خدا یکی بخر»

ظاهر آشفته و نامرتبی داشت، از قد و هیکلش می شد سنش را کمتر از 12 سال تخمین زد، اما ترکیب صورتش نسبت به سنی که داشت پخته تر نشان می داد. انگار بچگیش را به فراموشی سپرده بود، این را از غمی که در چهره اش آشکار بود می شد فهمید. مشغله ی فکری اش مثل یک مرد بزرگ، این بود که چطور درآمد بیشتری داشته باشد. مثل عقابی که چشمانش را برای طعمه تیز می کند به دنبال کسی بود که بتواند جنس هایش را بفروشد.

در همین حال چشمش به پسر هم سن و سالی که با پدرش توپ بازی می کرد، می افتد. به آنها خیره می شود، غم هایش را برای یک لحظه فراموش کرده و بی اختیار لبخند میزند. یادش می افتد هنوز بچه است و باید بچگی کند. همینطور در افکارش غرق می شود که مرد چاق و قد بلندی که همراه با دختر کوچکش نزدیک می شدند، توجهش را جلب می کند. در یک آن، همه چیز را از ذهنش پاک می کند و مثل یک سرباز وظیفه ، بی اختیار هدفش را دنبال کرده به سرعت طرفشان می دود. به چند قدمی شان که می رسد، شروع می کند به تبلیغ:« آقا تو رو خدا یکی از اینا واسه دخترت بخر.» مرد، بدون توجه می گذرد. اما پسرک نا امید نمی شود: «آقا تو رو خدا بخر دیگه» مرد نگاهی خشمگین به پسرک انداخته و زیر لب می گوید: «عجب زبون نفهمیه» امیدش را از دست نمی دهد و لبه کت مرد را می کشد. مرد، دست پسر را محکم پس زده و می گوید: «برو گمشو دیگه»

  پسرک یک لحظه سکوت می کند ، یادش می آید. چیزی به شب نمانده و هنوز چیز زیادی نفروخته. آخرین تلاشهایش را هم انجام می دهد، دست مرد را می کشد: «بابام خونه رام نمیده، یکی بخر دیگه، صد تومنه» این دفعه مرد با عصبانیت یقه پسرک را گرفته و پرتش می کند. پسرک روی زمین می افتد و بر اثر خراشیدگی، دستش خونی می شود. ناامید شده و چشمانش پر از اشک می شوند. می خواهد گریه کند اما      می داند بی فایده است و کسی نیست که یاریش کند. از جایش بلند می شود، خون دستش را روی لباس تیره و کثیفش پاک کرده و راه می افتد. باز صدای غمگینی فضای پارک را پر می کند: «بادکنک... بادکنک...   

دوشنبه 3 دی1386 |

تـ ـاریک و ...

تاریک و وحشتناک بود، بوی گَندِش، حالمو بِهَم میزد. یاد سیاه چال مدرسمون افتادم. هر طرف می چرخیدم چیزی جز سیاهی نمی دیدم. کم کم داشت نفسم تنگ می شد و نزدیک بود خفه شم، که در همین لحظه صدای مادرم رو شنیدم که با صدای بلند گفت:«مگه دیوونه شدی!؟» 

    سطل زباله رو سریع از روی سرم برداشتم و خجالت زده سمت اتاقم رفتم. 


دوشنبه 3 دی1386 |

نفـ ـرین ...

هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند.

هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام.

دختره ي بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا، تو باشي وقتي ميري مغازه، ماشينت رو خاموش نكني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا.

كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن .

در همين حال و هوا بودم كه ناگهان زني را با چادر مشكي وسط خيابان ديدم.  بي اختيار ، فرمان را به سمت او چرخاندم. با سرعت بالا، ضربه ي شديدي به او وارد كرده و پرتش كردم.

 سرعتم را كم كردم، بدنم سرد شده بود و جلوي چشمانم سياهي ميرفت. صدايي در گوشم زمزمه كرد:  « چرا وايستادي؟  مي خواي خودت رو توي دردسر بندازي؟  »

با عصبانيت داد زدم:« لعنتي » به سرعت از محل دور شدم.

 از چنـد چهــارراه گذشتم، ماشين را داخـل كوچه اي ، پارك و كرده و سرم را روي فرمان گذاشتم.

ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم از جا كنده مي شود. چشمانم را بسته و به فكر فرو رفتم.

بعد از چند لحظه صداي زنگ گوشي موبايلم، مرا به خودم آورد. گوشي را سريع برداشته و نگاهي به شماره اش انداختم، از تلفن عمومي بود.

دكمه گوشي را فشار داده و آن را آرام نزديك گوشم بردم. سرو صداي زيادي از آن طرف خط، به گوشم مي خورد. با خونسردي گفتم:

- « الو:»

به سختي فهميدم صداي برادرم حميد است كه تكه تكه حرف مي زد:

- « الو، سعيد، سريع خودت رو به بيمارستان برسان...  مامان... مامان...، يه زانتيا بِهُش زده و فرار كرده...»

 

دوشنبه 3 دی1386 |

غریبــ ــه...

ا برها تمام آسمان را پوشانده بود، مثل شب پيش. نيمه هاي شب بود و هرلحظه خيابان خلوت تر ميشد. راه زيادي تاخانه نمانده بود، از اضافه كاري ا مروز بسيار خسته شده بودم طوري كه راه رفتن برايم سخت شده بود و پلك هايم سنگینی می کردند. طبق عادت، كيف جيبي ام را در آورده و نگاهي به عكسهاي داخل آن كردم و دوباره سرجايش گذاشتم. قدم هايم را تندتر كردم. لحظه اي حس كردم كسي تعقيب ام مي كند. دسته كليدم را انـداختم زمين و به همين بهانه نگاهي به پشت سـرم انداختم. مردي بلند قــد و هيكلي با سرعت به طرفم مي آمد. تا راست شدم، صدا زد:

ـ  يك لحظه صبركنين.

خودم را به نشنيدن زدم و قدم هايم را تندتر كردم  طوري كه شك نكند. پيچ خيابان كمي چرخيدم و نيــم نگاهي بــه پشت ســرم انداختم. ديدم كــه با دست اشــــاره مي كند و با عجلـه به طرف ام مي آيد. قد و هيكلش مثل ناصر بود. شايد چون ا مروز پيش رئيس لواَش داده بودم آ مده انتقام بگيرد. امروز بدون اجازه داخل اتاق رئيس رفته و مداركي را داخل كيفش گذاشته بود. من از پشت در نيمه باز ديدم و بعد به رئيس گزارش دادم. قدم هايم را تندتر از قبل كرده و به سرعت داخل اولين كوچه شدم. تمام تنم مي لرزيد و از كار  امروزم پشيمان بودم چون ناصر آدم بي فكري بود. جلوتر كه رفتم ديدم كوچه بن بست است. سريع پشت يكي از ستونها پنهان شدم. چند لحظه  بعد ديدم كه به هر طرف نگاه مي كند و با عجله داخل كوچه شد و ازكنارم به سرعت گذشت. من هم كه در آن لحظه چيزي به ذهنم نمي رسيد به سمت اش حمله كردم و فرياد زدم :

ـ خودم ديدم كه برداشتي.

درهمان لحظه صورت مرد غريبه اي را كـه كيف جيبي ام در دستش بــود ديدم كــه با تعجب وترس مي گفت:

ـ باور كنين من بَرِش نداشتم. از جيبتان افتاده بود.    

 

شنبه 1 دی1386 |

پيوند ها

زاویـــــــــــه دیـــــــــــــــد

هفتــــــــــــــــــــــــــــــان

خـــــــــــــــــوابگـــــــــــرد

هـــــــــــــزار و یکـــــــشب

ساحـــره ی پـــورتـــوبلـــو

یکی بــود... یکی نبـــــــود

داستانهای خیلی کــــــوتاه

قــــــــــــلم رنجـــــــــــــــه

مجلـــــــه ادبــی پرنیـــــان

نـگـــــــــــــــــــــــــــرانـی

شبگـــــــــــــــــــــــــــــرد

روزگــــــــــار پاییـــــــــــزی

گـــروه هنــری ســایـــــه

پــــرش از پلــــه هفتــــم

پتــــــــــــــ و متــــــــــــــــ

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme