|
ماهی هم، ماهی قدیم...
|
|
|
هر چیزی بعد از دیدن این تصویر به ذهنتون می رسه توی نظرات بنویسین...

|
|
|
|
| |
|
آن روز سرد...
|
|
|
۱
سرما نیشم می زند و دست و پایم به لرزه افتاده. سعی می کنم به سردی هوا فکر نکنم. سرم را بلند می کنم و به آدم هایی که از سردی هوا سرد تراند، نگاه می کنم .خیابان ساکت و دلگیر است. - مامان! مامان! این پسره رو ببین چقدر کثیفه! چرا خودش رو نمی شوره؟ دهانش را کج می کند و دماغش را چین می دهد، انگار موش مرده دیده. - کامی، پسرم، بیا بریم داره دیر می شه. دستش را می کشد و داخل فروشگاه می شوند. نمی توانم چشم از لباسهای گران قیمتش بردارم. آن ها که می روند، از جایم بلند می شوم و جلوی ویترین فروشگاه می ایستم. نگاهی به کت قهوه ای رنگی که عاشقش هستم می اندازم. - آهای پسر، زود باش، عجله دارم. به سرعت برمی گردم. مردی چاق با کت و شلوار تیره و سیبیل های کلفت پایش را روی میز کوچکم گذاشته. - حسابی برقش بنداز. سرم را به علامت تایید تکان می دهم، و به زور لب های سرما زده ام می جنبد: - چشم آقا.
۲
مادر طبق معمول پای تلفن است: - هفته دیگه داریم می ریم جزایرِ... و فقط صدای خنده اش را می شنوم. گوشی را که می گذارد، رو به من می کند: - کامی، آماده شو باید بریم. - کارتون می بینم مامان. - راننده جلوی در منتظره. زود باش. سوار می شویم و مادر بلافاصله می گوید: - آقا کمال می ریم خیابان جردن. کنار فروشگاه، پسرکی، با چهره ای کثیف و به هم ریخته با جعبه واکس اش نشسته. چندشم می شود. می گویم: - مامان! مامان! این پسره رو ببین چقدر کثیفه! چرا خودش رو نمی شوره؟ پسرک سراپایم را برانداز می کند و خیره می شود به من. - کامی، پسرم، بیا بریم داره دیر می شه. دستم را می کشد و داخل فروشگاه می شویم. چند نمونه لباس برمی دارد و به سمت اتاقک گوشه ی فروشگاه می رود. - همین جا بمان تا مامان اینا رو امتحان کنه. مامان که می رود. دلم می خواهد بروم دوباره پسرک کفاش را ببینم.
۳
- حواست کجاست ؟ جورابامو کثیف کردی بچه! به خودم می آیم. - ببخشید، اقا. حواسم پرت شد. پایش را که عقب می کشد و راه می افتد، سکه ای را هم به طرفم می اندازد. به دیوار تکیه می دهم و چشمانم را می بندم. - کجایی پسرم؟ چشمانم را باز می کنم. مادر کامی است که به طرفم می آید: - چرا روی زمین نشستی؟ معلومه چی ات شده؟ هاج و واج مانده ام و نگاهش می کنم، دستم را می گیرد، بلندم می کند و مرا می کشاند داخل فروشگاه. - کامی، ببین این پیراهن رو دوست داری؟ مات و مبهوت نگاهش می کنم و می گویم: - بله خانم، خیلی خوشگله. چشمانش گشاد می شود: - از کی تا حالا به من می گی خانم؟ باز شوخی ات گل کرده؟ خوب چیز دیگه ای نمی خوای؟ آب دهانم را قورت می دهم، می خواهم بفهمم چی شده. اشاره می کنم به همان کت قهوه ای. از فروشگاه خارج می شویم. اطراف پیاده رو را نگاه می کنم. با چشمانم به دنبال وسایل کفاشی ام می گردم. فقط روزنامه ای قدیمی کنار خیابان افتاده.
محمد جواد نوری |
|
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387
|
|
|
|
| |