|
تـ ـاریک و ...
|
|
|
تاریک و وحشتناک بود، بوی گَندِش، حالمو بِهَم میزد. یاد سیاه چال مدرسمون افتادم. هر طرف می چرخیدم چیزی جز سیاهی نمی دیدم. کم کم داشت نفسم تنگ می شد و نزدیک بود خفه شم، که در همین لحظه صدای مادرم رو شنیدم که با صدای بلند گفت:«مگه دیوونه شدی!؟»
سطل زباله رو سریع از روی سرم برداشتم و خجالت زده سمت اتاقم رفتم.
|
|
|
|
| |